شما ثانیه دیگر به♦♥♦ علم و فرهنگ ♥♦♥ منتقل می شوید

داستانک...! - گلفروشی...!

علم و فرهنگ

تبلیغات

داستانک...! - گلفروشی...!

 

داستانک...! - گلفروشی...!

مردی مقابل گلفروشی ایستاده بود و می‌خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.
وقتی از گل فروشی خارج شد، دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود و هق هق گریه می‌کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید: «دختر خوب، چرا گریه می کنی؟»
دختر در حالی که گریه می کرد گفت: «می‌خواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی فقط ۷۵ سنت دارم در حالی که گل رز ۲ دلار می شود.» مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا من برای تو یک شاخه رز قشنگ می خرم.

 

وقتی از گلفروشی خارج شدند مرد به دختر گفت: مادرت کجاست؟ می خواهی تو را برسانم؟
دختر دست مرد را گرفت و گفت: «آنجا» و به قبرستان آن طرف خیابان اشاره کرد.
مرد او را به قبرستان برد و دختر روی یک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.
مرد دلش گرفت.. طاقت نیاورد، به گل فروشی برگشت، دسته گل را گرفت و ۲۰۰ مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد!




مطالب مرتبط
بخش نظرات
این نظر توسط پیمان مهمان در تاریخ دوشنبه 08 دی 1404 و 00:01 دقیقه ارسال شده است

/images/anymous.png

یه سوال فنی دیگه هم داشتم چه جوری اسلاید شو قالبمو مثه قدیم تو فعال کنم؟

این نظر توسط آرزو مهمان در تاریخ دوشنبه 08 دی 1404 و 00:01 دقیقه ارسال شده است

/images/anymous.png

سلام ، خیلی ممنون ، سینا جووون!

خیلی بهم کمک کردی ، راستش خیلی قشنگ توضیح دادی!

من میخوام توی تاپ بلاگر شرکت کنم ، ولی مطمئنم که 20000 هم نمیشم!!

ولی ممنون ، تا بعد بای


.

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید